بهاربهار، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

زندگی مامانی

سیسمونی دختر گلم

بالاخره وقت آوردن سیسمونی دخترم رسید. 13 شهریور 1394 مادر جون و پدر جون به همراه خاله زهرا و خاله فاطمه سیسمونی دختر گلم رو آوردن.  دست مادر و پدر جون درد نکنه که حسابی زحمت کشیده بودن و وسیله های خوشگل خوشگل واسه دخترم خریده بودن. براشون بهترین هارو آرزو می کنم. سیسمونی با کمک خاله های گلت چیده شد. از اون روز دل تو دلم نیست واسه اومدنت. خاله فاطمه واست پتو خرید و خاله معصومه واست آغوش خرید و خاله طیبه واست آبمیوه خوری خرید و خاله زهرا که زحمت آوردن سیسمونی رو کشیده بودن پول داد. وقتی تجسم می کنم تو اون لباسارو پوشیدی داری با وسایلت بازی می کنی ناخوداگاه یه لبخند روی لبم میاد و قند ت...
29 شهريور 1394

تکون های دختر مامان

دختر گلم دیگه داری کم کم بزرگ می شی و تکون هات یه حس خیلی خوب بهم می ده. تا یک هفته پیش تکون هات خیلی زیاد شده بود ولی حالا کم شده برای همین نگرانت شدم. دکتر هم نظر خاصی نداشت. داری واسه مامان ناز می کنی دیگه چون وقتی باهات حرف میزنم یه تکون کوچولو می خوری عزیز دلم. مادر جونت حسابی مشغول سیسمونی خریدنه. اینبار که رفتیم خونشون کلی وسیله دیگه خریده بود. دستشون درد نکنه. الان 29 هفته هستی وزنتم 1200 گرم هست که دکتر گفت نرماله. اینقدر دوست دارم ببینمت که بعضی وقت ها خودخواهانه می گم کاش هفت ماه که شد به دنیا بیایی. بابا جونت می گه من واسه همه چیز عجله دارم راست می گه.     ...
4 شهريور 1394
1